فیش حقوق بازنشستگی ناصر حجازی 2 میلیون و 50 هزار تومان است!
به گزارش هفت ورزشی، در پانزدهمین سالگرد درگذشت زنده نام ناصر حجازی گفت و گویی متفاوت با همسر اسطوره استقلال و فوتبال ایران انجام دادیم.
از دل یک گفت و گوی طولانی؛
شعر “گلبرگ مغرور” را مادرم به ناصر یاد داد
ناصر، فریدون مشیری را خیلی دوست داشت
دخترهای دبیرستانی با سنگ به ماشین ناصر می زدند!
ناصر به شهره گفت می دانی من زن دارم؟
بله! مُچ داریوش خواننده و ناصر را گرفتم
ناصر عاشق آهنگ های داریوش بود و من هایده!
ایرج قادری خیلی دوست داشت شوهرم را هنرپیشه کند
ناصر به سینما می رفت، فوتبالش نابود می شد
تیتر زدید داماد گل زد، مادرزن سکته کرد!
قبل و بعد از مسابقات استقلال خانه ما حکومت نظامی بود
فرهاد مجیدی به خاطر دوست دخترش اخراج شد، من دخالت کردم!
پیشنهاد تبانی به ناصر دادند
سرطان ناصر را 6 ماه از او پنهان کردیم اما…
علی دایی می خواست ناصر را به آمریکا ببرد
ناصر فقط از همایون بهزادی می ترسید!
معمولا مرسوم است که ما رسانه ها از چهره ها و افراد مختلف دعوت به عمل می آوریم تا برای مصاحبه به دفتر تحریریه و رسانه بیایند اما این بار این قانون نانوشته را شکستیم و متفاوت عمل کردیم. به جای دعوت از مصاحبه شونده، ما راهی منزل او شدیم. حالا شاید بپرسید: چرا؟
آخر قرار بود درباره آدم متفاوتی صحبت کنیم. آدمی که با همه فرق داشت؛ در دوره ای که هیچ کس شبیه خودش نبود و همه نقش بازی می کردند این آدم به شدت شبیه خودش بود!
امسال پانزدهمین سالی است که ناصر حجازی در میان ما نیست و به مناسبت سالگرد آن مرحوم با هماهنگی و به اتفاق دوست و همکار عزیزم حبیب افتخاری و همراهی مهدی هژبری رفیق نازنینم و سردبیر سایت هفت ورزشی، به دیدار “نازی” زندگی ناصر حجازی رفتیم.
سرکار خانم بهناز شفیعی هم مثل همیشه با مهربانی و گرمی پذیرای ما شد. کلی گپ زدیم و از هر دری صحبت کردیم و… آنچه در زیر می خوانید ماحصل یک گفت و گوی متفاوت نیمروزی است با بانویی که هم تحصیلکرده است، هم خوش صحبت و هم فرهیخته که به شخصه از مصاحبه با او لذت بردم و بسیار آموختم.

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم زبی آبی… ولی با ذلت و خواری پی شبنم نمی گردم! (همراه من همسر مرحوم حجازی هم زمزمه می کند) این شعر از کجا وارد زندگی شما شد؟
ببینید، این شعری بود که همیشه مادرم می خواند. مادرم سواد درست و حسابی نداشت و سواد مکتبی داشت اما علاقه زیادی به شعر داشت و اغلب اشعار حافظ را از حفظ بود و می خواند. یک بار با ناصر داشت مشاعره می کرد و این شعر گلبرگ مغرور را خواند که ناصر خوشش آمد و دیگر خودش هم همیشه تکرار می کرد.
باور کنید، هرچی سرچ کردیم، به اسم دقیق شاعر نرسیدیم… یکی می گوید شعر اخوان ثالث است و یکی اسم دیگری را می آورد و…؟
همین یک بیت نیست و شعری طولانی است که شاه بیت آن را ناصر همیشه می خواند.
می خواهیم خرق عادت کرده و برخلاف عرف معمول که در سالگرد درگذشت یک چهره مطرح از سختی ها، مشکلات یا سوگواری صحبت می شود کمی سمت سووالات فان برویم. موافقید؟
اختیار دارید، ایرادی ندارد.
کلا ناصر حجازی چقدر اهل شعر و شاعری بود و شاعر مورد علاقه اش چه کسی بود؟

فریدون مشیری را خیلی دوست داشت چون دوست برادرم بود و با هم ارتباط داشتند. ناصر خودش هم طبع شاعری داشت و حتی آن شعری که در مصاحبه معروفش گفته بود قفسی می سازم از …
بله، مصاحبه با کیهان ورزشی قدیم و قبل از انقلاب و اینکه گفته بود:«قفس و دروازه ای می سازم از جنس طلا!»
دقیقا، شعر خودش بود!
دوره ما پسرهای جوان برای ارتباط گرفتن با دخترها سهراب سپهری می خواندند و حفظ می کردند. دوره شما ناصرحجازی و جوانان بیشتراز چه شاعری شعر می خواندند ؟ یا اینکه ببخشید! ناصرخان با چه شعری شما را گول زد؟!
(با لبخند) ناصر آن قدر خجالتی بود که نگو و نپرس! سرش را بالا نمی آورد شما را ببیند چه برسد به این که بخواهد شعر بخواند.

درباره آشنایی شما با ناصر حجازی بارها صحبت شده که هم دانشگاهی بودید و…حالا یک سووال ویژه دارم؛ ناصر حجازی ورزشکار بود، خوش تیپ بود و قد بلندی هم داشت و در دانشگاه شما هم قطعا مورد توجه دخترها بود. این موضوع شما را اذیت نمی کرد؟
چرا خوب! یک زمانی دیگر حرف ازدواج ما جدی شده بود. از دانشگاه با ماشین ناصر بیرون می آمدیم باور نمی کنید! یک مدرسه دخترانه بود به اسم رضا شاه که زیباترین و شایسته ترین دخترهای تهران آنجا درس می خواندند. هر موقع از جلوی آن دبیرستان که از قضا در مسیر حرکت ما بود رد می شدیم این دخترها با سنگ ریزه به شیشه پیکان ناصر می زدند و جیغ می کشیدند که چرا ازدواج کردی؟ دیوانه ای مگر؟! طفلکی ناصر هم مات و مبهوت خجالت می کشید و سریع می رفت.
شاید هم جلوی شما… ( به شوخی) از شما حساب می برد؟!
نه! کسی از من حساب نمی برد. من یک سیاستی داشتم یا اینکه اعتماد به نفس ام به قدری بالا بود که همیشه به خودم می گفتم من بالاتر از بقیه هستم. به همین خاطر هرگز حسادت نمی کردم. از آن گذشته شما وقتی همسر قهرمان یا چهره شناخته شده ای مثل ناصر حجازی می شوید باید برای این مسائل آمادگی داشته باشید.
صادقانه بگویید کسی بود که وقتی به ناصرحجازی نزدیک می شد حسادت زنانه شما گل کند و دلخور شوید؟
من که همیشه این ریختی نبودم!
اختیار دارید!
به هرحال من هم جوان بودم، زیبا بودم و … یادم می آید همیشه ناصر با یک گونی نامه طرفداران خودش به منزل می آمد. من نامه ها را تک تک می خواندم و به همه آنها جواب می دادم. ناصر باورش نمی شد و همیشه می پرسید از خواندن این نامه ها ناراحت نمی شوی؟ من هم می گفتم نه و…
راحت تر بگویم؟! همه اینها را گفتم که برسم به یک اسم؛ شهره! خواننده ای که قبل از انقلاب خیلی ناصرحجازی را دوست داشت و چند بار هم سراغش آمده بود و…
(با خنده) درست است! یک شب من داخل حیاط منزل پدری ام با آتیلا بودم. آتیلا یک ساله بود و بسیار بسیار (دو مرتبه تکرار می کند) بچه ناآرامی هم بود. من و مادرم به همراه یک خانمی که به من کمک می کرد سه نفری نمی توانستیم آتیلا را آرام کنیم. داشتم می گفتم که آتیلا روی دوشم بود و در حیاط با او بازی می کردم که زنگ در را زدند. آن خانمی که برای ما کار می کرد جلو رفت و در را باز کرد. بعد نزد من آمد و گفت یک خانمی آمده جلوی در و با ناصرخان کار دارد! شهره تازه ترانه “دختر مشرقی” را خوانده بود. من هم گفتم برو بالا (صدایی صاف می کند) چون ناصر طبقه بالا بود. گفتم برو صدایش کن بیاید! ناصر هم آمد و گفتم برو جلوی در “شهره” خواننده با تو کار دارد! گفت بروم چه بگویم؟! گفتم خوب برو ببین چه کار دارد؟ نیم ساعت این پا و آن پا کرد و آخر سر گفتم که اگر نروی، خودم می روم و… بالاخره رفت. شهره هم با دیدن ناصر به او گفت که من خواننده ام و تو هم چهره معروفی هستی و می خواهم با هم برویم رستوران و کار خاصی هم ندارم! ناصر گفت می دانی که من زن دارم؟ گفت هم می دانم زن داری و هم اینکه تازه بچه دار شدی اما کار خاصی نمی خواهیم انجام دهیم که… یک رستوران برویم ولی ناصر در خانه را به رویش بست و بدون خداحافظی برگشت! من از ناصر پرسیدم چرا این کار را کردی و طفلکی چیز خاصی نمی خواست که گفت ممکن است عکسی یا تصویری از من منتشر شود و دوست ندارم سر زبان ها بیفتم.
خانم شفیعی! یک روز خانه خودتان ناصرخان برای من همین خاطره تعریف کرد و اتفاقا می خواستم آن را بازگو کنم : باور نکردنی است! ظاهرا یک روز شهره خواننده مشهور آن روزها زنگ خانه شما را می زند. شما می روید در را باز می کنید و می گویید بفرمایید؟ شهره هم خیلی ریلکس به شما می گوید با ناصر(!) کار دارم. شما هم ریلکس تر(!) از او می روید داخل خانه و به ناصرخان می گویید دم در با تو کار دارند و… چه جوری می شود آخه؟!
هم اعتماد به نفس زیادی داشتم و هم به ناصر ایمان و اعتماد زیادی داشتم. خیلی خجالتی و محجوب بود و وقتی آمد خواستگاری من حتی سرش را بلند نمی کرد. پدرم می گفت ما اصلا ندیدیم این آقا چه شکلی است؟ پسرم سرت را بلند کن دو کلام با هم صحبت کنیم. هر دو هم مرد هستیم!
ولی شنیدیم روی یک سری از دوستان هنرمند و خواننده ناصرحجازی حساس بودید، خیلی هم حساس بودید… درسته؟
(با کنجکاوی) چه کسی یا کسانی مثلا؟!

مثلا داریوش اقبالی؟!! می گویند داریوش خواننده با خدابیامرز اکبر کارگر جم با بی ام و آلبالویی می آمدند جلوی خانه شما و داریوش از ترس شما صندلی عقب دراز می کشید و پنهان می شد که دیده نشود اما… طفلکی ناصرخان سوتی می داد! می آمد سوار بی ام و آلبالویی شود بعد از سلام و علیک با اکبر کارگرجم برمی گشت و با صندلی عقب هم سلام و علیک می کرد و شما از بالا می دیدید و مچ هر سه نفر را می گرفتید. درسته؟
(ریز ریز می خندد) خیلی آقای کارگرجم خدابیامرز را دوست داشتم. مرد خوبی بود و داریوش خواننده هم سال اول تولد آتیلا خیلی زحمت کشید و به جشن تولدش آمد. اتفاقا خودم هم اخیرا به کنسرت او رفتم.
شاید هم حق با شما بود. داریوش خواننده نسل جوان بود و همه می گفتند ببخشید دخترباز است و… شاید استرس داشتید ناصرخان را از راه به در نکند؟!
نه! نه! دختر بازی نمی کرد و اتفاقا تولد آتیلا هم با یک دختر او را دیدم که دوست دخترش بود و با هم به جشن تولد آمدند. من چنین چیزی از او ندیدم.
خواننده و هنرپیشه مورد علاقه ناصرحجازی چه کسی بود؟
(با شوق فراوان) خیلی خیلی (دو بار تکرار می کند) ناصر صدای داریوش را دوست داشت.
مشخصا کدام آهنگ یا ترانه؟
همه ترانه های داریوش را دوست داشت. من گاهی که به ترکیه می روم باور نمی کنید مسیر دو ساعتی آنالیا تا آنتالیا با آتیلا دو تایی داریوش فقط گوش می کنیم و من هم همه این دو ساعت را به یاد ناصر اشک می ریزم و گریه می کنم.
خود شما صدای کدام خواننده ایرانی را دوست دارید؟
داریوش را خیلی دوست دارم. معین را هم…
مثل اینکه قصد دارد آهنگ جام جهانی را بخواند؟
نه! اتفاقا مصاحبه کرد و گفت وقتی حال مردم خوب نیست من ترانه نمی خوانم. صدای هایده را هم به شدت دوست داشته و دارم و عاشق صدایش هستم.

هم قبل و هم بعد انقلاب قرار بود ناصرحجازی فیلم بازی کند. قبل از انقلاب اگر اشتباه نکنم یکی از فیلم های فرزان دلجو و بعد انقلاب هم “بانوی اردیبهشت” بانو رخشان بنی اعتماد و فیلم فوتبالیست های اکبر ثقفی که بعدا علی پروین بازی کرد. می گفتند در این مسائل با شما مشورت می کرد و… علت مخالفت شما با هنرپیشه شدن همسرتان چی بود؟
ایرج قادری خیلی دوست داشت ناصر هنرپیشه شود و خیلی هم پیگیر بود. اسم فیلم را اصلا یادم نمی آید ولی خوشم نمی آمد هنرپیشه شود.
چرا؟
ببینید، ناصر آدم تک بعدی بود. همیشه از او می پرسیدم چرا مثل بقیه فوتبالیست ها و چهره های معروف رستوران، کافی شاپ یا مغازه ای ، چیزی نمی زنی که درآمد دیگری هم داشته باشی؟ جواب ناصر این بود که من فقط فوتبال را بلدم. به همین خاطر می دانستم اگر وارد سینما شود فوتبالش نابود خواهد شد. حیف می شد اگر فوتبال او به خاطر سینما نابود می شد.
نشده بود که به خاطر نقش اول زن مقابل ناصر حجازی مخالفت کنید؟ به هر حال او باید نقش یک مرد را مقابل یک زن هنرپیشه بازی می کرد و…
نه، دلیلش همان بود که گفتم.
ببخشید یک مقدار سووالات ما پراکنده شده است! اگر موافق باشید برویم سر خوش پوشی ناصرخان! لباس های آن خدابیامرز را خودش انتخاب می کرد یا شما؟
با هم معمولا می رفتیم خرید و همیشه هم می گفتم حالا یک بار هم شده برند بخر! مثلا ماسیمو دوتی بخر یا زارا و… اما گوش نمی کرد. ارزان ترین لباس ها را انتخاب می کرد و البته جنس ایرانی!
آخر، یک روز در هتل کاروانسرای آبادان از ناصرخان پرسیدم که لباس های خودتان را از کجا تهیه می کنید که این قدر خوش تیپ هستید؟ اسم یک برند ایرانی را آورد که خشکم زد! فکر می کردم لباس های ایشان را از خارج می فرستند اما گفت که فقط برند داخلی می پوشم؟!

(سری به نشانه تأیید تکان می دهد) بله، اصلا لباس خارجی نمی خرید. از سفر خارجی که بر می گشت برای من، آتیلا و آتوسا و بچه ها خرید می کرد اما برای خودش نه! اعتقاد داشت این ما هستیم که باید به لباس اعتبار بدهیم و نه لباس برند خارجی! هیچ وقت ندیدیم شام درست و حسابی بخورد چون دوست داشت هیکلش مناسب باشد تا لباس به تن اش بنشیند. ( آهی می کشد) این اواخر که حالش خوب نبود، از اتریش برای خودش 8 دست پلیور خرید که زود زود بپوشد چون شاید فکر می کرد…
اجازه دارم یک خاطره دیگر از ایشان بگویم که… ما خبرنگاران یک مقدار…
(به شوخی) فضول هستید!!
خیلی هم فضول هستیم اما وقتی با یک چهره مطرح مثل ناصر حجازی مصاحبه می کنیم اول دنبال تیتر می رویم و اتفاقا شما هم جزو این خاطره هستید که می خواهم تعریف کنم. یک روز تلفنی مشغول مصاحبه با ناصرخان بودم و پرسیدم: دوست ندارید سرمربی تیم ملی ایران شوید؟ جواب داد که شاید دوست داشته باشم با یک دختر 18 ساله ازدواج کنم اما به من نمی دهند که! بعد یک دفعه ای زد زیر خنده! معمولا با صدای بلند نمی خندید! (تأیید می کند) من هم کنجکاو شدم و پرسیدم چی شد ناصرخان؟! گفت که نازی خانم است! می گوید به تو یکی دختر 18 ساله هم می دهند! یادتان هست؟!
(از ته دل می خندد) بله! هر وقت ناصر می خواست دختر 18 ساله هم به او می دادند! (دوباره می خندد)
ناصرحجازی رابطه خیلی خوبی هم با خبرنگاران داشت. نمونه اش حبیب افتخاری که اینجا کنارماست. همکار قدیمی خودمان که یکی از خبرنگاران نامبروان است که مثل پسر دوم ناصرحجازی بود. توضیحی در این رابطه می فرمایید؟
حبیب (افتخاری) که جزو خانواده ماست. مهدی هژبری را هم ناصر خیلی دوست داشت چون خیلی برای ما زحمت کشیده است.

ببخشید، یک پرانتز باز کنم! امروز فوتبالیستی که هنوز تعداد بازی های ملی اش به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسد برای یک مصاحبه با خبرنگاران یا ایستادن در منطقه میکسدزون هزار ادا و اطوار در می آورد اما… خوب به خاطر دارم سال ها پیش ( بیش از 24 یا 25 سال قبل) یک شب با منزل شما تماس گرفتم که با ناصرخان مصاحبه کنم. اصلا هم نمی دانستم تلفن منزل شما دیواری و ایستاده است. در جریان نبودم که ناصرخان یا هر کسی که در منزل شما با تلفن صحبت می کرد باید بایستد و تازه بعد از یک ساعت از مکالمه تلفنی، خسته شده و گفت که یکتا جان! تلفن خانه من ایستاده و دیواری است و … خیلی شرمنده شدم!
اتفاقا شماره تلفن 09121060300 ناصر را هنوز گاهی روشن می کنم و با دقت جواب تماس هوادارانش را می دهم، آتوسا دخترم همیشه می گوید که مامان چه حوصله ای داری؟ اما من کار خودم را انجام می دهم چون می دانم آنها به خاطر ناصر به من زنگ می زنند و فکر می کنند بوی او را می دهم. زمانی که در قید حیات بود همیشه می گفتم چرا اولین زنگ گوشی ات را بر می داری؟ تو هم یک ذره کلاس بگذار و سریع بر ندار … که ناراحت می شد و می گفت کسی که زنگ زده حتما به من علاقه دارد. زشت است که بخواهم کلاس بگذارم و همیشه در دسترس بود.
از این بحث که فاصله بگیریم می رسیم به یک شایعه قدیمی؛ اینکه یک زمانی می گفتند شما هم توی ترکیب استقلال نظر می دادید و دخالت می کردید؟!
(جا می خورد!) اصلا! مگر جرأت می کردم؟ خانه ما قبل و بعد از مسابقات استقلال حکومت نظامی بود!

مثلا می گویند شما مخالف بازی کردن محمود فکری بودید چون یک جورهایی هم پستی آتیلا بود؟!
خدا شاهد است به ارواح خاک خودش جرأت نداشتیم درباره چنین مسائلی صحبت کنیم حتی آتیلا که خودش در تیم ناصر بود هم جرأت نمی کرد درباره ترکیب چیزی بپرسد! فقط یک بار در طول دوران مربیگری اش دخالت کردم و آن هم به خاطر فرهاد مجیدی بود. یک روز حول و حوش ساعت 3 بعد از ظهر خانه بودم که زنگ منزل به صدا در آمد. رفتم در را باز کردم دیدم فرهاد پشت در است می گوید و نازی جون! نازی جون! گیر افتادم و کمکم کن! گفتم اینجا چه کار می کنی؟ مگر نمی دانی ناصر روی نظم تمرین حساس است و الان باید سر تمرین استقلال باشی… گفت خود ناصرخان من را به خاطر 10 دقیقه تأخیر اخراج کرده و تازه گفته است فردا سر مسابقه هم به استادیوم نروم! گفتم فرهاد جان! من در کارهای ناصر دخالت نمی کنم و… گفت تو را به خدا و آن قدر قسم و آیه داد و اصرار کرد که فردا بازی حساسی داریم و گفت دوست دخترم می خواهد بازی ام را از تلویزیون ببیند و … باور کنید تنها باری بود که در کار ناصر دخالت کردم.

فرهاد مجیدی را در ترکیب اصلی گذاشت؟!
حالا می گویم! (آرام و شمرده شمرده ادامه می دهد) به فرهاد گفتم برو ببینم چه کار می توانم کنم؟ منتظر ناصر شدم و وقتی از سر تمرین به خانه برگشت کلی تحویلش گرفتم. شربت و چای آوردم، آب میوه گرفتم، میوه پوست کندم و با هزار ترفند بالاخره گفتم ناصر یک خواهش دارم! گفت چیه؟ گفتم فرهاد مجیدی! براق شد و گفت نه! بازیکنی که دیرتر از سرمربی وارد زمین تمرین شود را نمی توانم قبول کنم و… پس نظم و دیسیپلین چه می شود؟ گفتم طفلکی جوان است. در راه محل تمرین بوده که یک ماشین خارجی شاسی بلند که راننده اش هم دختر خانمی جوان بوده جلویش را می گیرد. یک زنجیر طلای خوشگل و کلفت هم خریده و به عنوان کادو به فرهاد داده و… به شوخی پرسیدم تو خودت بودی قبول نمی کردی؟ گره اخمانش باز شد، خندید و گفت چرا!
گل هم زد فرهاد در آن بازی؟
یادم نمی آید اما به هر حال بازیکن کلیدی استقلال بود.
الان فرهاد از دبی با شما تماس می گیرد؟
یک سالی می شود که تماسی نگرفته اما زمان کرونا خیلی زنگ می زد و مرتب احوال من را می پرسید. مادرش هم اینجا بود و همیشه می گفت دارو برای مادرم می فرستم و اگر دارویی یا چیزی می خواهم تعارف نکنم و… هر از گاهی تماس می گیرد و از حال و احوالش بی خبر نیستیم.
هیچ وقت نشد که به آتیلا بگویید ولش کن تیم بابایت را و برو یک جای دیگر بازی کن؟!
چرا! اتفاقا همیشه می گفتم آتیلا پیش پدرت واقعا می سوزی اما او هم مثل پدرش عاشق استقلال بود و دلش نمی آمد جای دیگری بازی کند.

ناصرحجازی جمله معروفی درباره دخترخانم شما آتوسا دارد و یک زمانی گفته بود:« اگر آتوسا پسر بود بوندس لیگا بازی می کرد.» شما که از نزدیک فوتبال آتوسا خانم را دیدید تأیید می کنید این حرف را؟
(با ذوق فراوان) خیلی فوتبالش قوی بود. آتوسا دو پا بود، تکنیکی و گلزن بود و همه چیز در فوتبال داشت.
سبک بازی اش شبیه کدام فوتبالیست بود؟
نمی توانم بگویم شبیه چه کسی اما واقعا عالی بود. یک بار از آلمان دعوتنامه داشت و قرار بود برویم پس از مصاحبه با شبکه تلویزیونی ZDF با یک تیم آلمانی تمرین کند. ناصر هم با وجود حساسیت روی آتوسا گفت که اگر من همراهش بروم مشکلی ندارد و برای پیشرفت دخترش همه کار می کند. آتوسا 18 ساله بود و نرفتیم و … همیشه حسرت می خورم که چرا؟ بعدش هم یک مرتبه به آتوسا گفتند که تو نیا! از فوتبال فاصله بگیر و …
چه کسی مانع پیشرفت آتوسا شد؟
یک نفر که نمی خواهم اسم بیاورم. مثلا استقلالی و دوست ما بود اما… بگذریم!

این یکی را دیگر خودم شاهد بودم؛ یک زمانی یکی از دست اندرکاران سابق فدراسیون فوتبال به خود من گفت که « اگر سعید رمضانی داماد ناصرحجازی نبود به تیم ملی دعوت می شد!»
هم سعید و هم آتیلا پاسوز ناصر شدند. همه می گفتند سعید! خوش به حالت داماد حجازی هستی اما در عمل به ضررش تمام شد.
استقلال هم می توانست برود. چرا با توجه به کیفیت بازی سعید هرگز ناصرخان او را به استقلال نبرد؟
نمی خواست بگویند برای دامادش پارتی بازی کرده است. ناصر روحیات خاصی داشت.
همیشه هم سعید رمضانی در بازی مقابل تیم های ناصر حجازی ستاره می شد؟!
آی گفتید! ( می خندد) اصلا ما در بازی های سعید و ناصر، عالمی داشتیم! آن گلی که سعید به ما زد و سقوط کردیم (اشاره به گلزنی سعید رمضانی با پیراهن ذوب آهن به استقلال رشت به رهبری ناصرحجازی و سقوط این تیم گیلانی در دوره اول لیگ حرفه ای کشور به دسته پایین تر) خیلی عجیب و غریب بود! من همراه برادرم داشتم آن بازی را از تلویزیون تماشا می کردم و وقتی سعید گل زد، فشارم رفت روی 22 و حالم بد شد. برادرم من را با ماشین خودش به بیمارستان رساند و همین که چشمم را باز کردم دیدم حاجی فتح الله زاده، جواد زرین چه وهادی طباطبایی بالای سرم ایستاده اند. همه جا تاریک بود و پرسیدم چی شده؟ گفتند سعید گل زد، تیم ناصر سقوط کرد و شما بیهوش شدید! آتوسا هم تازه ازدواج کرده و 18 یا 19 ساله بود که … البته عادل فردوسی پور هم مقصر بود، شیطنت کرده و پیاز داغش را هنگام گزارش بازی زیاد کرد و گفت این سعید رمضانی کلا دو بار گل زده و آن هم به تیم پدرزنش حجازی بوده است! (با صدای بلند می خندد) این حرف فردوسی پور باعث شد حرص آتوسا بیشتر شود و با عصبانیت گفت که من از سعید طلاق می گیرم! گفتم آتوسا جان این چه حرفی است؟ فوتبال است دیگر و…
حال شما چه طور بود؟
همه اش نگران وقتی بودم که ناصر به بیمارستان بیاید و سعید را ببیند. می ترسیدم واکنش بدی نشان دهد ولی به محض اینکه وارد بیمارستان شد و سعید را دید، صورتش را بوسید و گفت چقدر کار خوبی کردی! سعید هم گفت که ببخشید ناصر خان! من ظهر زنگ زدم که اگر اجازه می دهید بازی کنم و شما هم گفتید بهترین بازی عمرت را انجام بده! با تعجب یواشکی به ناصر گفتم سعید به ما گل زده و ظهر بازی … گفت که اتفاقا بهتر شد چون من حوصله حرف و حدیث ندارم. یک جمله دیگر هم گفت که ماندگار است. ناصر گفت من یک روزی می میرم اما این خاطره می ماند که ناصر حجازی آدم شریفی بود. دامادش می توانست گل نزند اما 7 متر دروازه خالی را اگر گل نمی زد برای من حجازی خیلی بدتر می شد. حالا یک چیزی بگویم می میرید از خنده!
بفرمایید؟
من در بیمارستان بستری بودم و فشارم رسیده بود به 15! برادرم ساعت 6 صبح خودش را رسانده بود به بیمارستان اما خنده اش بند نمی آمد! او در یک شرکت سوئدی مشغول بود و تعریف می کرد سر هر چهارراهی می ایستاده روزنامه خبر ورزشی همین حبیب (افتخاری) خودمان را نشان می دادند با تیتر ” داماد گل زد، مادرزن سکته کرد!” برادرم هم روزنامه ها را از سر چهارراه می خرید! ( رو به حبیب افتخاری) حبیب آن زمان قیمت روزنامه خبرورزشی چند بود؟ 300 تومان؟!
(با خنده) آن تیتر را که مهدی هژبری زده بود! ( مهدی هژبری هم بلافاصله تأیید می کند) البته خبرش را حبیب نوشته بود 100 درصد! (حبیب افتخاری هم سری به نشانه تأیید تکان می دهد!)
شب قبل از آن هم اتفاق عجیب تری افتاد. دوتا برادرزاده ام به بیمارستان آمدند که من را ببینند اما آنها را به بخش آی سی یو راه ندادند. دوتایی از پشت شیشه آی سی یو به من اشاره می کردند و من هم آمدم پنجره را باز کنم که ناگهان کرکره افتاد! کرکره بیمارستان قدیمی و شل و و زهوار در رفته بود و وقتی افتاد صدای مهیبی کرد و من دیدم بیمار کهنسال بغل دستی ام که خانم بسیار مسنی بود تکانی خورد و دیگر نفس نکشید! به مانیتور نگاه کردم و دیدم ضربان قلب و نبض او تبدیل به یک خط صاف شد و زدم توی سرم! بلافاصل خودم را به خواب زدم و فردای آن شب دختر همان خانم به بیمارستان آمد. من هم با ناراحتی تسلیت گفتم و ابراز تأسف کردم که دختر خانم مسن گفت که راحت شدیم! اصلا ناراحت نشد که هیچ! خوشحالم شد! ظاهرا چند سالی می شد آن پیرزن مریض بود و خانواده را کلافه کرده بود و…
(با خنده و شوخی) خبر ورزشی یک تیتر زد؛ داماد گل زد، مادرزن بستری شد، پدرزن تیمش سقوط کرد، پیرزنی مُرد و خانواده اش خوشحال شدند! خدا ناصرخان احمدپور بنیان گذار خبرورزشی را هم بیامرزد که حق استادی به گردن همه ما داشت.

ناصر(حجازی) هم خیلی ناصر احمدپور را دوست داشت و خود من هم همین طور… خدا رحمتش کند.
می خواهیم شما را به دو دوره خوب و بد تاریخی برگردانیم؛ اول زندگی در بنگلادش که ناصرحجازی به دلیل تغذیه بد در این کشور وقتی اولین بار برگشت حدود 30 کیلو وزن کم کرده بود و… خودتان تعریف می کنید؟
(با تأسف نچ نچ می کند) من در فرودگاه برای استقبال رفته و جلوی همه ایستاده بودم تا ناصر برسد. یک خانمی پشت سر من بود که ناصر را شناخت و گفت حیف شد! طفلکی ناصر حجازی هم معتاد شد! خودم را معرفی کردم و گفتم من همسر ناصرحجازی هستم، خانم این چه حرفی است می زنید؟ ممکن است این حرف شما در جامعه بپیچد و … ناصر به خاطر غذا نخوردن و وضعیت بد تغذیه در بنگلادش این قدر لاغر و نحیف شده است و این حرف ها را نزنید. باور کنید بنگلادش آخر دنیا بود!
چه طور؟
خود دانشجویان ایرانی که آنجا بودند این حرف را می زدند که بیراه هم نبود. 10 درصد مردم بنگلادش کور بودند! 10 درصد اصلا پا و پایین تنه نداشتند چون در دوران بارداری، مادران آنها سوء تغذیه داشتند و بچه ها ناقص به دنیا می آمدند. از این چوب ها درست می کردند، زیرش چرخ می گذاشتند و حرکت می کردند. هیچی نبود بخوریم و اگر هم بود آن قدر کثیف بود که دل آدم نمی آمد بخورد. باشگاه محمدان بنگلادش یک آشپز ماهر هم داشت و من می گفتم ناصر این بنده خدا که مرغ و برنج درست می کند، چرا نمی خوری؟ گفت زیر ناخن هایش را نگاه کن! یک متر ناخن دارد و آن را کوتاه نمی کند، ببین چقدر چرک زیر آن است و من نمی توانم غذایی که او می پزد را بخورم. دفعه بعد که رفتم با خودم چرخ گوشت کوچک، قابلمه، ماهی تابه، لیوان و … بردم. هیچی آنجا نبود!
روزی که ناصر حجازی راهی سفر بنگلادش شد را به خاطر دارید؟
خیلی هم خوب به یاد دارم. نقشه را وسط پذیرایی منزل ما پهن کرد و وسط آن یک نقطه سیاه را نشان داد و گفت اینجا را می بینی؟ بنگلادش است! می گویند فوتبالیست می خواهند و من هم می روم آنجا بازی کنم. اینجا در ایران من را به بازی نمی گیرند و از اینجا و آنجا بیرون می کنند. دیگر خسته شدم وحوصله ندارم. یک پیکان سبز رنگ داشت که اتفاقا خیلی هم دوستش داشت. آن زمان پیکان را فروخت 100 هزار تومان! مبلغ 50 هزار تومان برداشت برای سفرش و 50 هزار تومان هم داد به من و گفت تو می دانی و دو تا بچه ها! من جایی می روم که نه تلفن دارد، نه آدرسی الان دارم و نه می دانم چه سرنوشتی در انتظارم است. اگر توانستم برای شما نامه می نویسم و … بعد نامه نوشت که یک زیر پله را اجاره کردم که از در و دیوارش مارمولک می بارد! یک پشه بند خریدم که مارمولک ها سراغم نیایند و بتوانم بخوابم و… خلاصه وضع بدی را تجربه می کرد.

جواب شما به نامه ناصر حجازی چه بود؟
گفتم برگرد! یک خانه داریم و آن را می فروشیم، می رویم مستأجری! گفت نه، نمی شود! تعریف می کرد که با خودش در ابتدای ورودش به بنگلادش همه اش گفته و تکرار کرده است که فرض کن دست مردم چک داری، چک برگشت خورده و افتادی زندان، باید تحمل کنی! بنگلادش که از زندان دیگر بدتر نیست و حالا بیرون می توانی بروی و … تا اینکه گفت دروازه بان تیم محمدان بنگلادش شدم و می توانی بیایی اینجا! گفتم ولی تو که جا و مکان درست و حسابی نداری؟ گفت یک آپارتمان از طرف باشگاه به من داده اند، برو میدان آرژانتین سفارت بنگلادش تا کارهای ویزایت انجام شود و بتوانی بیایی اینجا… وقتی رسیدم بنگلادش … (با بغض تعریف می کند) وحشتناک بود! اولین سفر، بچه ها را نبرده بودم اما دلم برای ناصر سوخت که چه جوری این وضع را تحمل کرده و کلی اشک ریختم و گریه کردم. در همان شرایط بنگلادش با پاکستان رقابت داشت. سران تیم پاکستانی به آپارتمان ما آمدند و یک میلیون که پول بسیار زیادی هم بود جلوی ناصر گذاشتند که در بازی با آنها گل بخورد و …
یعنی تبانی کند؟!
دقیقا! ناصر هم گفت بردارید پول های خودتان را! اگر 100 میلیون هم بدهید من خیانت نمی کنم. اینها به من شغل داده اند، آپارتمان داده اند و قرارداد بستم و چنین کاری نخواهم کرد. اتفاقا یکی از بهترین بازی های خودش را هم جلوی تیم پاکستانی انجام داد و گل هم نخورد.
بالاخره چه زمانی آتیلا و آتوسا را با خود به بنگلادش بردید؟
سفر دوم با خودم بردم. آتوسا خیلی از آدم ها می ترسید و اصلا بیرون نمی آمد. خیلی شرایط وحشتناک بود و فقر و کثیفی آنجا آدم را اذیت می کرد. سیل های عجیبی هم می آمد و مستر هلال رییس باشگاه محمدان همیشه به من می گفت جلوی شیشه آپارتمان نایست چون ممکن است سیل وارد منزل شود و … با وجود اینکه طبقه چهارم زندگی می کردیم. داخل جوی آب، توی خیابان و کوچه ها موش هایی اندازه گربه بود! یک روز آتوسا را بردم بیرون خرید. آتوسا 5 ساله بود و مدت ها می شد چیزی از بیرون برای او نخریده بودم و گفتم یک بستنی بخرم. باورتان نمی شود بستنی را خورد و چوبش را که انداخت زمین نزدیک هزارتا بچه کوچک ریختند سر چوب بستنی و… آن قدر آتوسا ترسید که 5 ماه خودش را در خانه حبس کرد! بچه بود دیگر و این همه آدم ندیده بود بریزند سر یک چوب بستنی!
آپارتمان شما جای خوبی بود؟
بله، ساختمان مناسبی باشگاه در اختیار ما گذاشته بود که وزیر صنعت بنگلادش هم آنجا زندگی می کرد اما به هر حال مشکلات زیادی هم وجود داشت. مثلا پایین ساختمان ما یک ساندویچی افتتاح شده بود. به ناصر گفتم ماه هاست اینجا زندگی می کنیم و یک رستوران نرفتیم. برویم این ساندویچی و یک چیزی بخوریم. رفتیم و نشستیم و همبرگر سفارش دادیم اما چشمتان روز بد نبیند، مگر از گلوی ما پایین رفت؟ حدود 2 هزارتا آدم از پشت شیشه مغازه به ما زُل زده بودند و ناصر نتوانست بخورد و ساندویچ خودش را نصفه انداخت و من هم همین طور و بلند شدیم و ساندویچی را ترک کردیم.

(با تعجب) عجب وضعی بوده است؟!
من گوشت می خردیم که در منزل چیزی درست کنم اما باید آن را داخل پودر یا مایع لباسشویی و ظرفشویی می ریختم. می دانید چرا؟ (منتظر جواب من نمی شود) از بس روی آن سوسک، مگس و کثافت بسته بود! باید می شستم و یک لایه از روی آن بر می داشتم که بتوانم از آن استفاده کنم. تازگی ها البته می گویند شرایط و وضعیت کشور بنگلادش خیلی بهتر شده است.
چه طور؟
من آن زمان پنج شنبه و جمعه از دانشجویان ایرانی که در بنگلادش تحصیل می کردند، در منزل پذیرایی می کردم. غذایی می پختم و ناصر هم آنها را دعوت می کرد و… الان با چند نفر از آن دانشجویان که پزشکانی حاذق و آدم های موفقی هم در ایران شده اند در ارتباط هستیم. یکی از این عزیزان که در شهر شیراز پزشک بسیار موفقی است به دیدار ما آمده بود و تعریف می کرد برای یک کار اداری به تازگی به بنگلادش سفر کرده است. او تعریف می کرد اصلا این بنگلادش با بنگلادش 30 سال پیش قابل قیاس نیست. آپارتمان و ساختمان های آنچنانی، ماشین های گرانقیمت، بنز و پورشه و لباس های خوب و اصلا زندگی آنها زیر و رو شده است. ظاهرا با تولید و صادرات گونی و لباس و تی شرت به سراسر جهان چنان پیشرفتی کرده اند که نگو و نپرس!

قسمت بد ماجرا را تعریف کردید و حالا اگر موافق باشید، برویم به جام جهانی! راستی شما جام جهانی 1978 آرژانتین را کجا دیدید؟ شرایطی نبود که خانواده بازیکنان هم با کاروان تیم ملی ایران بروند آرژانتین؟ چه جوری آن زمان با ناصرخان در ارتباط بودید؟
نه، اتفاقا ناصر خیلی تلاش کرد من و آتیلا را هم با خود به آرژانتین ببرد ولی نشد. البته یک خاطره جالبی تعریف می کرد و اینکه وقتی وارد هتل محل اقامت تیم ملی در آرژانتین شده اند عکس و تصویر تمام بازیکنان ایرانی و خانواده های آنها از جمله عکس معروف من و آتیلا و ناصر روی دیوارهای هتل نصب شده بود.
احتمالا کار استاد ابوالفضل جلالی پیشکسوت قدیمی مطبوعاتی ما بوده که آن زمان کنار تیم ملی حضور داشته و…
بله، همین طور است. ناصر نامه می فرستاد و من نامه ها را از دوستان خبرنگار می گرفتم و می خواندم. حالا شما حساب کنید من نتوانستم همراه ناصر به آرژانتین بروم و مجبور بودم با پدرم و همسر برادرم مسابقات تیم ملی را تماشا کنم. پدرم هم هیچی از فوتبال بلد نبود و مدام غرولند می کرد که چرا ناصر از دروازه بیرون می آید یا اینکه چرا در بازی با پرو، پای بازیکن حریف را گاز گرفت و پنالتی داد؟! گفتم بابا برو بخواب! جلو آمد توپ را بگیرد که پایش برخورد کرد و… یک چیز جالب تر در مورد پدرم روز خواستگاری بود. از ناصر پرسید که شغل شما چیست؟ ناصر هم همین طور که سرش پایین بود جواب داد فوتبال بازی می کنم. پدرم که اصلا نمی دانست شغلی به اسم فوتبال هم وجود دارد با تعجب پرسید این که سرگرمی شماست! پرسیدم شغل شما چیست؟! یادش به خیر! (به گوشه ای از سالن پذیرایی اشاره می کند) آن تابلو را می بینید؟ (تابلوی بزرگی منقش به پسربچه ای پا به توپ نماد جام جهانی 1978 آرژانتین را نشان می دهد) این تابلو یادگار جام جهانی آرژانتین است که ناصر با خودش آورد. ظاهرا کشور میزبان تعداد 25 تابلو برای ایران زده بود که فکر می کنم الان فقط ما، غفور جهانی و خانواده خدابیامرز ایرج دانایی فرد از این تابلو داشته باشیم. می خواهم این را هم بدهم آتیلا با خودش ببرد.

دوران بیماری ناصر حجازی چه چیزی بیشتر شما را اذیت کرد؟ اینکه این بیماری درمان ندارد یا مرد خوش تیپی که قرار است آرام آرام موهایش بریزد و…
تا 6 ماه که اصلا اجازه ندادیم ناصر متوجه شود سرطان دارد. روزی خودم به ناصر گفتم که بهتر نیست آرایشگر بیاورم که موهایت را در منزل اصلاح کند؟ به او گفته بودیم در اتریش دچار بیماری ذات الریه شده و نمی دانست سرطان دارد تا اینکه یکی از مجلات خانوادگی آن زمان تیتر زد که … بعد از 6 ماه بالاخره ناصر وارد منزل شد، مجله را روی کانتر و جلوی من انداخت و پرسید چرا دروغ گفتی؟! من به همه رسانه ها و خبرنگاران از جمله عادل فردوسی پور سپرده بودم حرفی از سرطان نزنند چون ناصر در جریان نیست و آن روز بالاخره آن نشریه که خیلی هم از سردبیر و مسوولان آن گلایه دارم تیتر زدند. خیلی ناراحت شد و من هم خودم را به آن راه زدم که من کی به تو دروغ گفته ام؟ اینها هم دنبال تیراژ و فروش مجله خود هستند و… اما بی فایده بود! همه چیز را متوجه شده بود و به من هم گفت ادامه ندهم.البته 6 ماه هم برای اینکه از بیماری اش بی خبر باشد زیاد بود.

نمی شد برای درمان به خارج از کشور برود؟
اتفاقا یک روز علی دایی به ملاقات ناصر آمد و پیغامی هم از دکتر مغازه ای داشت. دکتری ایرانی که کلینیک بسیار مجهزی در سانفرانسیسکو در آمریکا دایر کرده بود. از طریق علی دایی به ما پیغام داد که به آمریکا سفر کنیم و اصلا هم فکر خرج و مخارج آن نباشیم. برای من و آتیلا در هتلی نزدیکی کلینیک اتاق می گیرد و ناصر هم تا هر زمانی که درمانش طول بکشد رایگان در کلینیک دکتر مغازه ای بستری است.
واقعیت را باید درباره علی دایی بگویم که شاید خودش هم راضی نباشد اما یک بار مشابه مشکل ناصر حجازی برای یکی از خبرنگاران پیش آمده و باید به خارج از کشور اعزام می شد. تلفنی ماجرا را به اطلاع علی دایی رساندم و کمک کرد آن خبرنگار مبتلا به سرطان به بیماری اش رسیدگی کند آن هم در حالی که رفیق علی دایی نبود و با علی کریمی که در ایران زندگی نمی کرد خیلی صمیمی بود؟
خدا خیرش بدهد. به هر حال علی دایی از ما خواست پرونده ناصر را CD کنیم و به او بدهیم که به دست دکتر مغازه ای برساند اما متأسفانه کار از کار گذشته بود. دکتر مغازه ای گفت که سرطان ریه به گونه ای است که می توان برید و با نصف آن زندگی کرد یا حتی تعویض کرد اگر متاستاز نکره و سلول های سرطانی در بدن گسترش نیافته باشد و حالا کمی دیر شده است. گفت که باید شیمی درمانی شود اما ناصر مخالف 100 درصد شیمی درمانی بود. زیر بار نمی رفت و…
خدا رحمتش کند. خیلی به نکته خوبی اشاره کردید. می دانم چند بار هم پینشهاد گرین کارت آمریکا به ناصر حجازی و شما شد. توضیحی می دهید؟
بارها و بارها اما آخرین بار وقتی بود که حالش وخیم شد. خانمی به نام حبیبی که وکیل سرشناسی است و کار مهاجرت انجام می دهد از ابوظبی با ما تماس گرفت و گفت باراک اوباما رییس جمهور وقت آمریکا دستور صدور گرین کارت 30 هزار ورزشکار نه از ایران بلکه سراسر جهان را صادر کرده است. ناصر حجازی با توجه به اینکه ورزشکار مشهوری در ایران است و در جام جهانی بازی کرده می تواند بیاید ابوظبی اقدام کند. تأکید هم داشت که نیازی نیست به آمریکا برود و وکیلی از آنجا می آید، کارهایش را انجام می دهد و… به خاطر دارم خیلی از بازیکنان فوتبال و ورزشکاران اقدام کردند اما ناصر! با خودم گفتم چه جوری این مسئله را با او در میان بگذارم. رفتم پیش ناصر و گفتم یک چیزی می گویم نه نگویی ها! پرسید چی؟ به محض اینکه بحث گرین کارت آمریکا را مطرح کردم چنان فریادی کشید که ستون های خانه لرزید! من بروم آمریکا؟ آنها باید به دست بوسی ما بیایند! البته خودم دوست نداشتم بروم ولی می گفتم شاید یک درصد راهی برای معالجه و درمان ناصر باشد و…
بچه ها چه طور؟
نه آتیلا و نه آتوسا هیچ کدام دوست نداشتند برویم آمریکا و به خاطر درمان ناصر بود. به ناصر گفتم به هر حال آنجا می رویم به بیماری ات رسیدگی می کنند یا بیمه می شویم و دوران پیری و بازنشستگی شرایط بهتری پیدا می کنیم اما فقط یک جمله می گفت که من اینجا به دنیا آمدم و همین جا هم از دنیا می روم.
چه ویژگی یا خصیصه ای را در وجود مرد زندگی خود بیشتر دوست داشتید؟
اینکه خودش بود. هیچ وقت فیلم بازی نمی کرد و پشت پرده نداشت و همه چیز ناصر رو بود.
من خودم به واسطه شغلم روایات و قصه های زیادی شنیدم از قهرمان های قبل از انقلاب! حتی آن پهلوانی که می گویند جلوی شاه سابق سر خم نکرد این طور نبوده و در عکس ها دولا شده که محمدرضا پهلوی مدال را به گردنش بیندازد ولی ناصر حجازی تنها کسی بود که دست پادشاه وقت را نبوسید!
این طرف هم در بدترین روزهای بیماری گفت که “مسوولان من مردم هستند!”
چه قبل و چه بعد انقلاب نه جلوی کسی سر خم کرد و نه رنگ عوض کرد و شاید تاوانش را هم داد. استاد مسعود کیمیایی جمله معروفی دارد و می گوید: شریف زندگی کردن تاوان دارد!
خیلی هم تاوان داد. همه حرفش مردم بود و وقتی صبح بیدار می شد و از تخت پایین می آمد دو جمله می گفت. اول می گفت خدایا به امید تو و بعد ادامه می داد انشالله هیچ مردی شرمنده زن و بچه اش نشود. نمی خواهم بی خود و بی جهت از ناصر تعریف کنم اما آدم خاصی بود. ما سرایداری به اسم آقا طاهر داشتیم. یک روز وقتی غذا خوردیم و تمام شد من نه از ته مانده غذا بلکه از داخل دیس، برنج کشیدم و خورشت هم جداگانه ریختم که ببرم و به آقا طاهر بدهم. ناگهان عصبانی شد و گفت صبر کن! آقا طاهر زن و بچه دارد و اگر می خواهی به او غذا بدهی باید گُل غذا را بدهی و این جوری اصلا نمی خواهد چیزی ببری! گفتم این ته مانده غذای ما نیست و…گفت از ان به بعد قبل از آن که ما غذا بکشیم برای او غذا بکش و ببر.
می خواهم برای بخش پایانی این مصاحبه، مبلغ فیش حقوق بازنشستگی ناصر حجازی را از شما بپرسم؟ این قهرمان ملی که 15 سال از درگذشت او گذشته چقدر حقوق بازنشستگی برایش به حساب شما واریز می شود؟
اتفاقا چند وقت پیش با آقای مهدی تاج رییس فدراسیون فوتبال تماس گرفتم و گفتم حاجی می دانی حقوق بازنشستگی ناصر چقدر است؟ گفت نه! گفتم 2 میلیون و 50 هزار تومان و خیلی تعجب کرد. گفتم شما رییس فدراسیون هستید و…
مهدی تاج یکی از مدیرانی بود که ناصر حجازی رابطه بسیار صمیمانه و خوبی هم با او داشت؟
درست است. به رییس فدراسیون گفتم من این پول را برای خودم نمی خواهم و برای ناصر خیرات می کنم. قبلا با 2 میلیون تومان (ناگهان می پرسد) می شود چند دلار؟!
دقیق نمی دانم!
حدود 10 دلار! به آقای تاج گفتم که با این پول قبلا 3 عدد مرغ کامل می خریدم و می دادم برای خیرات ناصر اما الان چی؟ گفتم خجالت آور است کسی که 40 سال عمرش را برای ورزش و فوتبال این مملکت گذاشته، دستش شکسته، حالا نمی گویم فوتبالیست بزرگی …
چرا نمی گویید؟ ناصر حجازی اسطوره فوتبال ما و استقلال بوده است. مگر در فوتبال و ورزش این مملکت چندتا ناصر حجازی داشتیم و داریم؟
من که نمی توانم این حرف ها را بزنم.

البته این موضوع خیلی به مهدی تاج ربط پیدا نمی کند و مربوط به مقامات بالاتر است. مگر ما چند ناصر حجازی داریم؟ فیش حقوقی 2 میلیون و 50 هزار تومانی؟!
آن 50 هزار تومان از 2 میلیون تومان زشت تر است! بعد از صحبت با رییس فدراسیون یک آقایی زنگ زد که دکتر فلانی هستم و … من اصلا دکترهای این دوره و زمانه را قبول ندارم. معلوم نیست از کجا مدرک گرفته اند و کلی بهانه هم آورد که این فیش حقوقی به ما مربوط نمی شود و گفتم من اصلا برای پول زنگ نزدم و… یک مرتبه عصبانی شدم و پرسیدم فرق ناصر با کارلوس کی روش چیست؟ زمانی که ایران بود ماهیانه 10 میلیارد تومان فقط برای فدراسیون ما هزینه داشت؟ خروجی آن چه بود؟ در گذشته فوتبال ما با سانتر از جناحین به گل می رسید، نه تاکتیکی و نه برنامه ای و زمان کی روش هم همین طور! با پول قرارداد فوتبال ایران برای خودش در پرتغال جزیره خرید. ما 100 سال از فوتبال دنیا عقب هستیم و با کی روش هم اتفاقی نیفتاد.
لطفا ناصر حجازی را با کارلوس کی روش ها مقایسه نکنید که برای پول دست به هر کاری می زنند؟
حالا این را هم بگویم که وضع استقلالی ها باز بهتر از پرسپولیسی هاست چون 2 جام آسیایی گرفته اند. خدا رحمت کند همایون بهزادی را که یک نسبت فامیلی هم با ما داشت. همایون طفلکی در تنگدستی و با هزار مشکل در حالی دارفانی را وداع گفت که 250 هزار تومان حقوق بازنشستگی می گرفت! الان فیش حقوقی پرسپولیسی ها شده یک میلیون و 25 هزار تومان و نصف استقلالی ها! خجالت آور است. همایون سرطلایی که وقتی می پرید کمرش به تیر دروازه می خورد ماهیانه 250 هزار تومان حقوق می گرفت. من همیشه با ناصر شوخی می کردم که بیشتر از همه از کدام مهاجم می ترسی و او هم جواب می داد فقط از همایون (بهزادی) می ترسم! طفلکی اکبر کارگرجم که 20 سال با بیماری سرطان مبارزه کرد و روی تاکسی کار می کرد! چه بگویم؟ (دوباره آهی می کشد)
فقط می توانم بگویم شرمنده ام! از جانب خیلی ها باید عذرخواهی کنم و بگویم شرمنده ام. نازی خانم این گپ و گفت برای خود من خیلی آموزنده بود و ممنون که ما را تحمل کردید. پایان این مصاحبه را هم به سبک فیلم های اصغر فرهادی باز می گذاریم و قضاوت را می سپاریم به کسانی که این گفت و گو را ملاحظه می کنند…
بدون دیدگاه