پاکو خمس در گفتگویی مفصل با مارکا درباره تجربه جذاب حضور در لیگ برتر انگلیس و احساسش به دستیار بودن گفت.
به گزارش هفت ورزشی، از زمان ورود پاکو خمس برای کمک به همتیمی و دوست قدیمیاش، نونو اسپریتو سانتو، وستهم تنها دو شکست در یازده مسابقه (۹ بازی در لیگ برتر و دو تای دیگر که آنها را در جام حذفی زنده نگه داشتهاند) داشته است، با فاصلهای هفت امتیازی نسبت به ناتینگهام فارست که تازه در بازی رو در رو پیروز شده بود.
این کارنامه وستهم از زمان نجات توسط خمش است که به عنوان «معجزهگر» و «رهبر واقعی» معرفی میشود، هرچند در ابتدا نقش دستیار را پذیرفته بود. کاریزمای او در واقع خیلی سریع در لیگ برتر اثر گذاشته است. به همین دلیل، او حالا یک لقب دارد: «پاکوی چکش»، تازهترین مایهی افتخار برای هوادارانی از طبقه کارگر که قدردان تلاش بیوقفه او برای بقای این تیم هستند.
– میتوان گفت او پیشگام است، چون دورهای را در لیگ دسته اول اسپانیا آغاز کرد و حالا آن را در لیگ برتر انگلیس به پایان رسانده است.
«این همان ویژگی فوتبال است: هیچوقت نمیدانی کجا خواهی بود یا در نهایت سر از کجا درخواهی آورد. هیچوقت نمیدانی چیزی که در ابتدا بد به نظر میرسد چون هیچکس دوست ندارد سر از هر باشگاهی دربیاورد، ممکن است نهایتاً به فرصتی مانند فرصت من تبدیل شود و همه چیز از منظری متفاوت دیده شود. اما وقتی سالهای زیادی را مثل من صرف این کار کرده باشی، میدانی اگر آینده در هر زمینهای از زندگی نامطمئن باشد، در فوتبال حتی بیشتر چنین است.»
– چطور به تماس نونو پاسخ دادی؟ آیا پیش از این دربارهاش صحبت کرده بودید؟
«بله، وقتی او سرمربی تاتنهام بود، در این مورد صحبت کرده بودیم. او با من تماس گرفت و ایده کمک کردنم را مطرح کرد، اما آن زمان شدنی نبود چون خودم در حال مربیگری بودم. از او تشکر کردم و گفتم که ناممکن است. حالا دوباره این موضوع را مطرح کرد. تیم در وضعیتی بسیار دشوار بود، فضا بسیار گرفته و غمآلود چون نتایج به دست نمیآمد، هدف خیلی، خیلی دور از چیزی بود که ابتدا تعیین کرده بودند، و هر کمکی خوشامد گفته میشد. سپس ایدهاش را مطرح کرد و من واقعاً مشتاقش بودم، به خصوص به خاطر تجربه کردن لیگ برتر از درون. فکر میکنم این چیزی بود که نمیتوانستم از دست بدهم… و حالا اینجاییم.»
– منشأ آن هماهنگی و ارتباط از کجا آمد؟ آیا آن زمان که در دپورتیوو همتیمی بودید درباره مربیگری یا درک فوتبالی صحبت میکردید؟
«نه، آن زمان خیلی جوان بودیم و حتی به این چیزها فکر نمیکردیم، یا این که بفهمیم فوتبال پایان دارد و روزی باید خودت کنارهگیری کنی یا فوتبال تو را کنار بگذارد. نونو همیشه از نحوه بازی تیمهایم خوشش میآمد، به خصوص در حمله، در پرس، در جایگیری هنگام تلاش برای گل زدن و در واقع چیزی که او میخواست، بدون ایجاد تغییرات عمده چون تغییرات در فوتبال نیازمند صبر و آرامش زیادی هستند، فردی از بیرون بود تا مثل نفسی تازه عمل کند. همه در اینجا بدون شک ناراحت و تحت فشار بودند. توجه داشته باشید وقتی من آمدم، فاصلهمان با فارست هفت امتیاز، با تاتنهام دوازده امتیاز و با لیدز چهارده امتیاز بود… یعنی بقا کاملاً دور و دشوار به نظر میرسید.
وقتی درون چنین وضعیتی هستی، همه همان احساس را دارند. داشتن فردی از بیرون، غیرآلوده به رخدادهای فصل، باعث میشود چیزها را متفاوت ببینی، با شادی بیشتر و بدون این که تحت تأثیر تمام اتفاقات گذشته فصل قرار بگیری. و فکر میکنم این بهترین بخش ماجرا بوده است: این که کسی از بیرون، فرقی نمیکند من یا هرکس دیگر، بتواند با ذهنیتی متفاوت، نگرشی متفاوت، دیدگاه و طرز نگاه متفاوت بیاید. همان نفسی تازه که این تیم به آن نیاز داشت.»
– اما معمولاً وقتی یک مربی به سراغ مربی دیگر میرود، دنبال کسی با همان سبک و معیارهاست، نه فردی کاملاً مخالف خودش.
«درست است، اما بهنظرم نونو از این جهت فرد بسیار باهوشی است. او متوجه شد به چیزی متفاوت نیاز دارد و از همه مهمتر، پذیرفتن و گفتن این جمله برای یک مربی بسیار دشوار است که من به کمک نیاز دارم، به کسی، به یک یا دو یا سه نفر که بیایند و کمکم کنند، چون میبینم به هر دلیلی به تنهایی از پسش برنمیآییم. به نظرم این نشانه فروتنی فراوان است. مربیان معمولاً خیلی متکبر هستند و از این که کسی بخواهد به ما کمک کند یا بگوید این را داری اشتباه انجام میدهی یا میتوانی طور دیگری انجامش دهی ابا دارند و اولین کسی که او آورد، دوستش بود، نه صرفاً یک مربی. کسی را آورد که با او چیزهای زیادی مشترک داشته: دو سال در دیپورتیوو، ما همیشه ارتباط داشتیم… و او میدانست کسی آمده است تا کمک کند و به همین دلیل بود که با من تماس گرفت. این همان فروتنی است که او را به یک مربی خوب تبدیل میکند اما قبل از آن، به یک انسان خوب! چون همانطور که گفتم، مربیان اغلب بیش از اندازه مغرورند.»
– این نیز نشانهی فروتنی است وقتی کسی که همیشه در صدر بوده، میپذیرد که در مقام دوم قرار گیرد.
«خوب، من این را مثل وقتی در نظر گرفتم که یک دوست تماس میگیرد و میگوید من به کمکی نیاز دارم. هر چیزی باشد، اگر در توانت باشد، آن را به او میدهی. یا میروی و با او صحبت میکنی و سعی میکنی کمکش کنی. من این را مانند این دیدم، مثل یک دوستی که میدیدم در یک وضعیت بسیار ناامیدکننده است و از من کمک خواسته است. این چیزی مادی نبود؛ مرتبط با فوتبال و چیزی بود که من میشناختم. به همین دلیل، برای من خیلی سخت نبود، هرچند داشتم فکر میکردم، چطور به عنوان یک دستیار واکنش نشان میدهم؟ من هرگز دستیار نبودهام و ذهنیت یک دستیار را ندارم.
بنابراین، من به این موضوع به عنوان یک مشاور نگاه کردم، این که وقتی او به من میگوید، چیزهایی را که فکر میکنم باید بگویم، بیان کنم، البته با این آگاهی که او سرمربی است و نظر نهایی را دارد. اما نه بیشتر از یک دستیار به معنای واقعی کلمه، چون اینجا تعداد زیادی دستیار وجود دارد و حقیقت این است که لیگ برتر جایی است که از نظر منابع انسانی و فنی، هیچ پایانی ندارد. به عنوان مثال، روزی که رسیدم و امکانات را دیدم، افرادی که گروه را تشکیل میدهند، ورزشگاه… به خودم گفتم، خوب، پاکو، سعی کن چیزی را بیابی که فکر میکنی لازم است. نمیتوانی هیچ چیزی فکر کنی! منظورم این است که همه چیزی که یک مربی نیاز دارد اینجا وجود دارد، هیچ بهانهای برای گفتن این که این بد پیش میرود چون چیزی کم دارم وجود ندارد.
باید آن گزینه را کنار بگذاری. بنابراین، دقیقاً به همین دلیل، من کسی را دیدم که واقعاً از دل میخواست به من کمک کند، چون به آن نیاز داشت. و فراتر از این که این یک لیگ عالی است، فراتر از تجربه فوقالعاده برای من، فراتر از این که به من در بهبود مهارتهای زبانیام و چیزهای دیگر کمک میکند، اصل این است که من آمدهام تا به دوستی کمک کنم که در یک زمان بسیار دشوار از من درخواست کمک کرده است و احساس میکردم نمیتوانم او را ناامید کنم.»
– معمولاً مربی مثل سروان است. درباره نقش «پلیس خوب» چه احساسی داری؟
«حالا ما یک سروان و یک کاپیتان کلی داریم. این درست است که دستیاران مربی یا دستیاران تا حدی ارتباط بین سرمربی و بازیکنان هستند. بسیاری از بازیکنان، به هر دلیلی، قبل از این که بخواهند چیزی را با سرمربی در میان بگذارند، همیشه یک گام اول دارند که همان دستیاران هستند و اغلب چیزهای زیادی به تو میگویند، نه تنها در سطح ورزشی، بلکه حتی در سطح شخصی زمانی که احساس راحتی کافی دارند تا راهنمایی بخواهند. این شغلی است که قبلاً از آن آگاه نبودم. همیشه دستیاران خودم کارهایی را که من انجام میدهم، انجام میدادند. حالا واقعاً دارم درک میکنم که این چقدر اهمیت دارد. به عنوان سرمربی، اغلب حتی به این موضوع فکر نمیکنی چون بیشتر اوقات حتی از آن آگاه نیستی. منظورم این است که نونو نمیداند چقدر با بازیکنان صحبت میکنم. من چیزهایی را به او میگویم که فکر میکنم مهم است اما بیشتر مکالمات، مگر این که بر تیم یا عملکرد آنها تأثیر بگذارد، نیازی به گفتن به سرمربی ندارم. این چیزی است که من به آن پی بردهام و حالا بسیار برایم باارزش است چون هرگز اینطور تجربه نکرده بودم.»
– و تو چگونه موفق شدی بدون شناختن لیگ برتر و با مانع زبانی، به سرعت درون رختکن را به دست بیاوری؟
«من شوخی میکنم که سعی دارم آنها را وادار به اسپانیایی صحبت کردن کنم، نه این که من انگلیسی یاد بگیرم. دارم موفق میشوم. همه کم کم دارند چند کلمه میگویند. میدانستم که به وضعیت دشواری وارد میشوم، فقط با نگاه کردن به جدول میتوانی بفهمی چون در این لیگ، جبران چنین فاصلهای واقعاً دشوار است. این یک لیگ بسیار سخت و رقابتی است و وقتی شما از هدفتان عقب بمانید، بسیار سخت است که به مسیر بازگردید. اما فراتر از آن، مانع زبانی که گفتید وجود دارد.
من یک کمی انگلیسی ابتدایی صحبت میکنم… اما میدانی چه؟ از این که اصلاً خجالت نکشم، برای من مهم نیست که صحبت کنم. هرچند میدانم در دو ماهی که اینجا هستم خیلی پیشرفت کردهام، حتی با علم به این که از زبان به طور کامل استفاده نمیکنم. با سطحی که دارم و آنچه یاد گرفتهام، میدانم میتوانم با یک بازیکن صحبت کنم و او متوجه میشود، و در نهایت، این است که واقعاً اهمیت دارد. البته، دوست دارم انگلیسی را به خوبی صحبت کنم اما چون در این زمینه شجاع هستم، فقط صحبت میکنم و هرچند که مثل تارزان به نظر میرسم، مردم در نهایت من را درک میکنند. کسانی که میخواهند تو را درک کنند، تو را درک میکنند. بنابراین این گام دیگری به سوی بهبود خود در کارم است: برخورد مداوم با سختیها و غلبه بر آنها در نهایت تو را بهتر میکند. از ابتدا میدانستم که تجربه سخت و دشواری خواهد بود اما فکر میکنم این چیزی بود که نمیتوانستم از دست بدهم. نمیدانم، امیدوارم اگر دوباره فرصتی برای مربیگری در اینجا در انگلیس پیدا کردم، فکر میکنم که تاکنون تجربهای فوقالعاده بوده است.»
– اما شکی نیست که تو تیم را متحول کردهای: تنها دو شکست در یازده بازی.
«راستش را بخواهید، این کاملاً تصادفی بود. اگر من مسئول اتفاقاتی بودم که اینجا افتاده است، فوقالعاده میشد و احتمالاً دیگر اینجا نبودم. من حالا سرمربی یکی از تیمهای لیگ قهرمانان اروپا بودم، حداقل! آیا توانستهام چیزی به تیم اضافه کنم؟ بله، اما همهاش محصول تصادف است. گاهی یک لحظه خاص فرا میرسد که در آن اوضاع تغییر میکند و اتفاقاً در همان زمان، من وارد تیم شدم. درست است که آن بازیای که مقابل تاتنهام بردیم بسیار مهم بود چون در دقایق پایانی پیروز شدیم. تیم مدتها بود طعم پیروزی را نچشیده بود و آن مسابقه همان نقطه عطفی شد که دنبالش بودیم تا روند بهبود آغاز شود. اما اگر بخواهم صادق باشم، فکر میکنم حضورم در اینجا و تغییر روند تیم بیشتر تصادفی بوده است.»
– آیا واقعاً هیچ چیز از این موفقیت را نمیتوان به ن. نسبت داد؟ آیا وستهم حالا هجومیتر بازی نمیکند؟
«چیزی شبیه به آن، بله. پیشنهادهایی که به نونو میدهم کاملاً استدلال شده است، نه از آن نوعی که کسی بگوید: باید این کار را بکنیم. من به او میگویم: فکر میکنم باید این کار را انجام دهیم، به این دلیل، به این دلیل و به این دلیل. و بعد باید او را قانع کنم تا این ایدهها را بپذیرد، درک کند و بخواهد آنها را اجرا کند. این بخش از کار من است. تلاش برای قانع کردن او، گاهی در مواردی که خودش نمیبیند. در عین حال سعی میکنم به دیدگاه و شیوه درک او از فوتبال نیز احترام بگذارم، با توجه به امکانات و بازیکنانی که داریم و این که هر هفته چطور میتوانیم بهترین ترکیب را بسازیم. آنچه من سعی میکنم انجام دهم این است که، درست مثل سایر دستیاران، چند گزینه بیشتر روی میز بگذارم تا در نهایت او یکی از آنها را انتخاب کند یا گاهی با هم تصمیم بگیریم.»
– چطور میتوانی روی نیمکت آرام بنشین و از جایت بلند نشوی؟
«برای من سخت است، اما میدانی؟ نونو ذاتاً آدم آرامی است، بنابراین نیازی ندارد کسی روی نیمکت هیجانزده شود… من میدانم جایگاهم کجاست، دستیار او هستم، کارم چیست و هیچوقت نمیخواهم از او پیشی بگیرم. با این حال، درست است که بعضی وقتها، اگر ببینم تیم به کمی انگیزه نیاز دارد یا به او گوشزد میکنم یا خودم جلو میروم و صدایم را بلند میکنم چون گاهی فوتبال به همین فریاد زدنها نیاز دارد. اما واقعیت این است که وقتی دستیار هستی، همه چیز را با آرامش بیشتری میگیری. به خصوص چون حتی وقتی سرمربی هستی، اغلب درمییابی که از کنار زمین، تأثیر زیادی روی بازیکنان در همان لحظه نمیتوانی داشته باشی. وسط بازی بسیار سخت است که به چهار بازیکن دستور بدهی و انتظار داشته باشی فوراً عمل کنند، حال تصور کن وقتی وسط نیمکت نشستهای! خیلی پیچیدهتر است. فکر میکنم دستیاران معمولاً عمر مربیگری طولانیتری نسبت به سرمربیان دارند، چون آرامترند، ضربان قلبشان پایینتر است. سرمربی بودن فشار و استرس بسیار بیشتری دارد.»
– در لیگ برتر درباره پاکو چه میگویند؟
«فکر میکنم درست مثل اسپانیا، از هر نوع حرف و نظری زده میشود اما من نگرانش نیستم. خیلی دنبال این چیزها نمیروم، یا تقریباً هیچوقت نمیروم، با این که اینجا هم رسانه زیاد است و اخبار فوتبالی خیلی گسترده منتشر میشود. من فقط وقت دارم انگلیسی بخوانم، به باشگاه بروم و کار کنم. کار دیگری زیاد انجام نمیدهم. بعضی روزها برای قدم زدن بیرون میروم تا لندن را ببینم. آخر نباید چهار ماه و نیم اینجا باشم و بدون دیدن زیبایی این شهر بروم!
اما واقعاً نگران نیستم. من ۵۵ سال دارم. حتی وقتی جوانتر بودم هم خیلی اهمیت نمیدادم که مردم در موردم چه میگویند، تصور کن حالا چطور است. دارم سعی میکنم با بیشترین وقار ممکن پیر شوم، و بخش بزرگی از آن وقار از این آگاهی میآید که میدانی مردم همیشه دربارهات نظر خواهند داد، بعضی خوب، بعضی بد، بعضی درست، بعضی غلط… اما نکته واقعاً مهم این است که هیچکدام برایت اهمیت نداشته باشد. برای من مهم است بدانم مردم به عنوان انسان چه فکری درباره من دارند، آیا از من خوششان میآید یا نه…
همانطور که برای خودم هم مهم است بدانم از آنها خوشم میآید یا نه. این چیزی است که اهمیت دارد. ولی انتقادها و حرفهایی از این دست بخشی از شغل ماست. نمیگویم آزاردهنده نیستند چون هیچکس از شنیدن حرفهای نادرست درباره خودش خوشحال نمیشود اما به نقطهای در زندگی رسیدهام که با تمام تجربههایی که پشت سر گذاشتهام، با همهی گلولههایی که خوردهام، دیگر قرار نیست مجله یا روزنامهای باز کنم و خوشحالتر یا ناراحتتر شوم، صرفاً به خاطر این که چه چیزی دربارهام نوشتهاند.»
– هواداران واقعاً تو را دوست دارند؛ آنها به تو لقب پاکوی چکش را دادهاند.
«اینجا چکشها (Hammers) هواداران وستهم هستند، بنابراین به دلیل شباهت خمس به همر (چکش)، اسمی برای من پیدا کردهاند… این بد نیست، من دوستش دارم، چون فکر میکنم این کار را با محبت انجام دادهاند و این که یک نفر از خارج بیاید، در حالی که لیگ در جریان است و هواداران به نوعی او را بشناسند و محبتشان را نشان دهند را دوست دارم. فکر میکنم یک لقب باحال و خوب است.»
– اما پیدا کردن دستیار با این سطح از کاریزما معمول نیست، هرچند گواردیولا هم لیو و آرتتا را داشت…
«دستیاران بسیار مهمی اینجا بودهاند. برای مثال، لیو یکی از بهترین مربیانی بود که تا به حال داشتهام، با این که مدت حضورش در ساراگوسا کوتاه بود. وقتی برای صحبت درباره فوتبال با او مینشینم، فکر میکنم او یکی از کسانی است که من بیشترین چیزها را از او یاد میگیرم. او برای کمک به پپ در نقش دستیار به مکانی بسیار مهم آمد و من امیدوارم که همانطور که مربیان اسپانیایی بیشتری وجود دارند، دستیاران، مربیان بدنساز و استعدادیابهای بیشتری هم داشته باشیم چون معتقدم سطح فوتبال اسپانیا بسیار بالاست و لیگ برتر این موضوع را درک کرده است. و فکر میکنم تعدادمان در اینجا بیشتر و بیشتر خواهد شد.»
– آیا درباره خطر برای سبکی که شما و گواردیولا در فوتبالی که به سمت شدت و بازی رفت و برگشتی حرکت میکند، مشترک هستید، با گواردیولا صحبت میکنید؟
«من اعتقادی ندارم که هیچ سبکی وجود داشته باشد که یک تیم بتواند سال به سال آن را حفظ کند. این غیرممکن است. هیچکس تا به حال موفق به انجام آن نشده است. در نهایت، همیشه یک آغاز و یک پایان وجود دارد. مثلاً گواردیولا را در نظر بگیرید. او در هر جایی که بوده موفق بوده و تقریباً همه چیز را برده است اما سالهایی هم بوده که چیزی نبرده است. آیا این شکست است؟ نه، فقط این است که در فوتبال، هر کسی که میخواهد هوادار تیمی باشد که همیشه همه چیز را میبرد، اشتباه بزرگی میکند.
رئال مادرید ۱۵ لیگ قهرمانان اروپا برده است و چند بار باخته است؟ تیم همیشه برنده در فوتبال وجود ندارد: مهم نیست چطور بازی میکنند، چطور ضدحمله میزنند، چه تیمی از نظر بدنی قوی دارید، یا تیم بر اساس مالکیت توپ ساخته شده است… مهم نیست. به عبارت دیگر، باید درک کنیم که عملکرد در فوتبال مملو از عوامل و چیزهای بسیار زیادی است که میتوانند بر آن تأثیر بگذارند، تا جایی که فراتر از این است که شما دوست دارید با توپ بازی کنید یا ضدحمله بزنید. موفقیت مستمر در فوتبال وجود ندارد.»
ـــ آیا ما در روزنامهنگاری بیش از حد از برچسبها استفاده میکنیم؟ خمس و گواردیولا، هجومی… نونو و سیمئونه، تدافعی… و مهم نیست چه کار میکنند…
«بله، برای مثال، در مصاحبههای زیادی از من پرسیدهاند که آیا از اتلتیکو مادرید خوشم میآید یا نه و من همیشه گفتهام، در مورد سالهای گذشته که به عنوان یک مربی آنها را دوست دارم چون چیزهای زیادی یاد میگیرم. درست است که از دیدگاه صرفاً فوتبالی، به عنوان یک هوادار، شاید تیمی نبود که خیلی مشتاق باشم بنشینم و بازیشان را تماشا کنم. با این حال، فکر میکنم این تیم حالا چه با توپ و چه بدون توپ، تماشایی است. فکر میکنم آنها تحول یافتهاند و به طور چشمگیری پیشرفت کردهاند. بسیار جذابتر هستند، از نظر تواناییهای فوتبالی کاملتر شدهاند و این باید مورد تأیید قرار گیرد چون افراد زیادی به من گفتهاند: تو همیشه از آنها انتقاد میکردی.
نه، من انتقاد نمیکنم. در ابتدا، من هرگز در مورد چیزی که از من دربارهاش سؤال نشده است، صحبت نمیکنم و وقتی درباره اتلتیکو سؤال شد، نظر من این بود. گفتهام که به عنوان مربی همیشه آنها را تماشا کردهام چون چیزهای زیادی آموختهام. از تماشای آنها چیزهای زیادی یاد میگیرم اما درست است که حالا این تیم وقتی توپ در اختیار دارد، کارهایی را انجام میدهد که سالها پیش جرأت انجامش را نداشتند یا حتی به آن فکر نمیکردند و من عاشق این هستم چون فکر میکنم این باعث میشود اتلتیکو مادرید هر سال بهتر شود.»
– تو همیشه اصرار داشتی که تیم رایو وایهکانویت باید خوب بازی کند، حتی در برنابئو یا نوکمپ. آیا وستهم هم میتواند همین کار را انجام دهد، با وجود این که تیم بزرگی در لیگ برتر نیست؟
«بله، فکر میکنم همه تیمها میتوانند این کار را انجام دهند. خوب بازی کردن بسیار ذهنی است. آنچه برای شما به معنای خوب بازی کردن است ممکن است یک چیز باشد و آنچه برای من معنا دارد ممکن است چیز دیگری باشد. میتوانیم فوتبال جذاب و زیبایی شناختی را واضحتر توصیف کنیم و به یک اجماع برسیم. از آن منظر بازی کردن فوتبال از لحاظ زیباییشناختی دلپذیر همیشه سبکی بوده است که من از آن لذت بردهام. اما من درک میکنم که یک تیم باید در طول یک بازی همه کار انجام دهد، زیرا حریفان مجبور میکنند که شما به روشهای بیشماری بازی کنید.
بنابراین فکر میکنم مکمل یا تکامل تیمهایی که به شدت حول محور مالکیت توپ ساختار یافتهاند، این است که بدانند چطور بازیهای دیگری را هم انجام دهند که ممکن است مالکیت توپ را در اختیار نداشته باشند. وقتی با تیمی روبرو میشوی که از نظر فنی بهتر از تو است، بازیکنانش از تو قویتر هستند، سبک فوتبال مشابهی با تو دارند و تو قرار است برای مالکیت توپ با آنها بجنگی، ممکن است توپ را ببری یا ممکن است نبری. اگر آن را از آنها نگیری، باید یک برنامه دوم داشته باشی،
البته، چون اگر تمام موفقیتت را روی داشتن مالکیت توپ بیشتر از حریف شرطبندی کنی و بعد این اتفاق نیفتد، خب، کمی سردرگم خواهی ماند. بنابراین، در نهایت، ما مربیان این را یاد گرفتهایم که حتی اگر ایده مهم یا فراگیری داشته باشیم که تیممان حول محور آن میچرخد، باید به آنها یاد بدهیم که کارهای دیگری هم انجام دهند چون هرگز نمیدانی یک بازی چطور پیش خواهد رفت و شاید تو آن را با یک ضربه ایستگاهی، یک توپ بلند، یا یک ضدحمله ببری، حتی اگر مدام در حال بازی پاسکاری باشی. یا ممکن است ببازی.»
– بزرگترین تفاوت یا چیزی که بیش از همه تو را بین لیگ برتر و لالیگا شگفتزده کرده است، چیست؟
«خوشحالم این سؤال را پرسیدی، چون در اسپانیا تقریباً همه همیشه یک سؤال تکراری میپرسند: کدام لیگ بهتر است؟ هر دو لیگ فوقالعادهاند. هر دو ویژگیهای بسیار خوبی دارند. آنچه من فکر میکنم این است که سطحی که لیگ انگلیس به آن رسیده با تلاش زیاد به دست آورده است. اینجا هیچ چیز را رایگان به دست نیاورده است. این رشد عمدتاً بر پایه منابع موجود شکل گرفته است.
چند روز پیش کسی به من گفت تیمی که از چمپیونشیپ به لیگ برتر صعود میکند، بیش از ۱۰۰ میلیون یورو فقط از حق پخش تلویزیونی تضمین شده دریافت میکند. این دیوانهکننده است. اگر این را در اسپانیا بگویی، طبیعی است که همه شوکه شوند. این موضوع به تو امکان انجام کارهای بسیار زیادی را میدهد. بعد از آن، اسپانسرها و بقیه درآمدها را هم اضافه کن. منظورم این است که باشگاههای اینجا بودجههای عظیمی دارند.
پس وقتی میرسی و میبینی پنج زمین تمرین وجود دارد، دو سالن بدنسازی، انواع دستگاهها، نمیدانم چند نفر دیگر در کادر فنی و اجرایی… همه چیز تا حد زیادی به همین وابسته است: به امکانات هر باشگاه و اینجا این امکانات واقعاً فوقالعادهاند. همین مسئله باعث شده است این لیگ رشد خیرهکنندهای داشته باشد، چون فردا اگر هر باشگاهی برای جذب یک بازیکن اقدام کند، بدون شک میتواند آن بازیکن را جذب کند. هیچ تردیدی ندارم چون از نظر مالی نمیتوان با منابعی که اینجا وجود دارد رقابت کرد.
پس کدام لیگ بهتر است؟ خب، بعد روی دیگر سکه هم هست: چند روز پیش چهار تیم انگلیسی از لیگ قهرمانان حذف شدند و حالا فقط دو تیم باقی ماندهاند. همسطح شدن با بارسا، اتلتیکو مادرید و رئال مادرید بسیار دشوار است. این سه تیم واقعاً ستونهایی هستند که لیگ ما را قابل مقایسه با هر لیگ دیگری در جهان میکنند، بهعلاوه سایر تیمها که آنها هم بسیار خوب هستند.
اینجا احتمالاً تیمهای بیشتری در آن گروه بالایی وجود دارند، چهار، پنج یا شش تیم که دائماً ترکیبشان را میچرخانند و میخواهند قهرمان لیگ شوند. در اسپانیا شاید رقابت از نظر کلی متوازنتر باشد اما جایگاههای اول تا سوم بهندرت توسط تیمهایی غیر از بارسا، اتلتیکو و رئال مادرید اشغال میشود. بعد هم ورزشگاههای انگلیس را دارید؛ فوقالعادهاند، همیشه مملو از تماشاگر، نحوهای که هواداران با تیمها سفر میکنند… اگر لالیگا همان منابع را داشت، در همان سطح قرار میگرفت. باید درک کنیم که وقتی آن منابع را نداری، ناچار باید به سطحی کمی پایینتر قانع باشی.»
– لیگ قهرمانان را با حضور سه تیم اسپانیایی چطور میبینی؟
«به عنوان یک اسپانیایی، دوست دارم یک تیم اسپانیایی جام لیگ قهرمانان را بالای سر ببرد اما دوباره به نقطه اول برمیگردیم: بایرن مونیخ را داری، پاری سن ژرمن را داری، تیمهای انگلیسی را داری، سه تیم اسپانیایی را هم داری… قهرمان شدن در لیگ قهرمانان فوقالعاده دشوار است، فوقالعاده پیچیده است و این که سه تیم اسپانیایی در این مرحله حضور دارند، خیلی خوب نشان میدهد لیگ ما چه سطحی دارد و کیفیت فوتبالمان چقدر بالاست.»
– اگر اوضاع همینطور ادامه پیدا کند، فصل تمام میشود و باید به نونو بگویم پیشنهادهایی برای مربیگری در لیگ برتر داری…
«نونو میداند که من از ابتدا تا پایان فصل به اینجا آمدهام. او میداند که من مربی هستم، مربیگری را دوست دارم و این که نمیتوانم بگویم این وضعیت ادامه پیدا میکند یا نه، چون واقعاً نمیدانم. هیچکس نمیداند فوتبال تو را به کجا میبرد. پیشبینی آینده غیرممکن است. تمرکز من فقط روی مربیگری است. من با قراردادی تا ۳۰ ژوئن به اینجا آمدم تا به هر شکلی که میتوانیم به تیم کمک کنیم از سقوط فرار کند. و در حال حاضر نگران اتفاقات بعدی نیستم، چون مهمتر از همه این است که روی چیزی تمرکز کنیم که همین حالا پیش روی ماست. چیزی که کاملاً برایم روشن است این است که میخواهم سرمربی باشم، مربیگری کنم و این کاری است که تمام زندگیام را صرفش کردهام، تمام عمرم انجامش دادهام و میخواهم ادامهاش بدهم. اما این به آن معنا نیست که اگر شرایط، موقعیت و زمانبندی مناسب باشد، نتوانم در نقش فعلیام به کار ادامه دهم.»
– میتوانم تو را در حال ریشه دواندن در انگلیس تصور کنم…
«هرگز نمیدانی. همانطور که قبلاً گفتم، هیچوقت نمیدانی: گاهی فکر میکنی قرار است بیشترین زمان را در یک جا بمانی اما کمترین زمان را همانجا میمانی. این برای من چندین بار اتفاق افتاده است و جاهایی بوده که فکر میکردم فقط مدت کوتاهی میمانم، اما سالها آنجا ماندهام.»
بدون دیدگاه