مربی پرتغالی چادرملو روایت جالبی از سفر پر پیچ و تاب خود و دیگر اعضای خارجی چادرملو پس از حملات آمریکا و اسرائیل به خاک ایران، در مصاحبه با یک رسانه پرتغالی داشته است.
به گزارش هفت ورزشی، ژوزه موریرا مربی پرتغالی چادرملو روایتی چند بخشی از رسیدن خود به پرتغال پس از حملات آمریکا و اسرائیل به خاک ایران داشته است. او در گفتوگویی با یک نشریه پرتغالی از سفر خود چنین گفته است؛
روحیه اعضای تیم پس از برد مقابل خیبر خرمآباد بالا بود و چادرملو اردکان به ۴ امتیازی صدر جدول لیگ برتر ایران رسیده بود. برنامه این بود که تمرین ریکاوری انجام شود و سپس بعدازظهر با هواپیما به تهران بروند، جایی که تیم علیرغم اقامت در اردکان (نزدیک یزد در جنوب شرقی کشور) تمرین میکند. داشتیم صبحانه میخوردیم و از اخبار فهمیدیم که حملاتی به تهران شده است. طبیعتاً برنامه دیگر معنایی نداشت. تمرین لغو شد، حریم هوایی بسته شد، دیگر امکان بازگشت هوایی به تهران وجود نداشت.
وی افزود: بعضیها شبانه در خرمآباد صدای جنگندههایی را شنیده بودند. کسانی که شنیده بودند گفتند صدای خیلی دوری بود، خیلی واضح نبود اما مطمئن بودند که شنیدهاند. از آن لحظه تیم پراکنده شد. مسئولان باشگاه خارجیها را در یک ون به سمت تهران فرستادند. دیگر بازیکنان ایرانی با تاکسی به تهران یا شهرهای دیگر بازگشتند.
او در مورد مسیر سفر خرمآباد به تهران گفت: منظره در سطح جاده هیچ نشانهای از جنگ نداشت. باید به آسمان نگاه میکردی تا بفهمی شنبه چه خبر است. در مسیر خرمآباد به تهران موشکهای زیادی در آسمان دیدیم. میدانستیم اهداف آن موشکها از بالا دقیقاً مشخص است، خوب میدانند کجا حمله میکنند. استراتژی حفظ آرامش، احتیاط و کم اهمیت جلوه دادن چیزی بود که بیش از حد جدی بود. در طول هشت ساعت سفر، با خودم بازیهای ذهنی انجام میدادم و حملات خارجی را مانند یک موشک منحرف پیشبینی میکردم. انگار ایرانیها لباسی درونی از آرامش عجیبی تن داشتند. مردم با نوعی سبکی در مورد آن صحبت میکردند اما واقعاً همینطور است، این روشی است که آنها احساس میکنند. چون چندین بار چنین موقعیتهایی را تجربه کردهاند و میگویند اینطور کار میکند. مردم در ماشین عکس میگرفتند، فیلم میگرفتند. برای آنها عادی است، برای ما دیگر خیلی عادی نیست.
مربی پرتغالی چادرملو در مورد رسیدن به تهران پس از حملات رژیم صهیونیستی گفت: مدیرعامل سعی کرد مرا آرام کند و میگفت چیزی اتفاق نمیافتد. اگر لازم باشد، تضمین میکند مرا از کشور خارج کند و همان اتفاقات افتاد و او به قولش عمل کرد. وقتی از خرمآباد خارج شدیم، فورا چند صدای صوتی برای خانواده فرستادم تا سریعتر باشد. وقتی به تهران رسیدیم، مدیرعامل به خانههایمان آمد تا با خانواده صحبت کنیم. ابتدا مدیرعامل باشگاه میخواست بازیکنان به منطقه دیگری بروند، علیرغم اینکه محله بازیکنان نسبتاً امن بود. بابایی اصرار داشت که بازیکنان شنبه شب در تهران نخوابند. به خارجیهای تیم، علیرضا بابایی اقامت در دو ویلا در کردان را تضمین کرد. خانههای باکیفیت با تمام امکانات ممکن بودند و سپس در زمان مناسب خارج شدیم.
او ادامه داد: صبح روز بعد، خارجیهای چادرملو با چمدانهای زیاد به سمت کردان حرکت کردند. آمریکای جنوبیهای تیم با ۴۰ تا ۵۰ چمدان از ایران خارج میشدند و مجبور شدند ستونی از سه ون تشکیل دهند – سومی برای چمدانها. گروه شامل ژوزه موریرا، هفت بازیکن، همراه با سه همسر و چهار کودک کوچک بود. ۴۸ ساعت از حمله اولیه گذشته بود.
کوکو در مورد درخواست اعضای خارجی چادرملو برای سفر به ترکیه گفت: بابایی دستور داد ونها به سمت ترکیه حرکت کنند و اعضای خارجی چادرملو برای ۱۲ ساعت سفر تا مرز حرکت کردند. حدود ۹۰۰ کیلومتر از راه زمینی از مسیری که از تبریز در شمال ایران میگذشت تا مرز. سفری بدون هیچ نقطه تنش بود. در مرز، که صبح سهشنبه رسیدند، صف نبود و بزرگترین خستگی لجستیکی بود. در مورد چمدانهایی صحبت میکنیم که نه کوچک هستند و نه سبک، و همه از آن طرف مرز ظاهر شدند. در آن طرف مرز، سه ون دیگر آماده بود تا این گروه کوچک را به شهر وان ترکیه ببرد و از آنجا با هواپیما به استانبول.
وی در مورد مردم ایران گفت: ایران عرب نیست، مسلمان است مثل دیگر کشورهایی که بودم. واقعیتها کاملاً متفاوت هستند و اعتراف میکنم انتظاراتم نسبت به ایران، مردم و فرهنگش خیلی بالا نبود و بنابراین تصویر کاملاً متفاوت بود. میدانستم ایران کشوری با تحریمهای بزرگ است اما ایران برایم سورپرایز خوشایندی بود، به ویژه در نحوه برخورد مردم با خارجیها. ایران کشوری بسیار غنی، با فرهنگی بسیار غنی و مناظر بسیار زیبا است اما مردم بزرگترین ثروت ایران هستند. از برداشت کسانی که هرگز آنجا نبودند یا با آنها برخورد نکردند، افسوس میخورم و اذعان میکنم که خودم هم با احتیاط به تهران رفتم.
او در مورد روند نتایج چادرملو در لیگ برتر گفت: همه خیلی متحد و متقاعد بودیم که میتوانیم چیزی را که باشگاهمان هرگز به آن نرسیده بود، به دست آوریم. حیف شد. قرار بود با سه تیم اول بازی کنیم، هشت هفته مانده بود و چرا نتوانیم به قهرمانی برسیم؟ الان چه میخواهم بکنم؟ به شهر خودم، پورتو برمیگردم. مادرم را محکم در آغوش بگیرم، بوسه بزرگی به مادرم، پدرم، خواهرم بدهم. این چیزی است که در زمانهای آینده میخواهم انجام دهم. بعد چیزهایی هست که نمیتوانیم کنترل کنیم. نه من، نه باشگاهم.
بدون دیدگاه